nimeshabebarani - نیمه شب بارانی


نیمه شب بارانی
ورود شما به نیمه شب بارانی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
مریلا ترکاشوند
تبلیغات


باد ، باد، باد

این باد خشمگین پاییزی،

که می وزد بر سر احساس

و هوس ها را با خود می برد،

اخم می کند و عشق های سست را برهم میزند،

اما برای ما خوب است،

باید احساسمان را به دستش بدهیم،

ما که از محکم بودنمان مطمءنیم،

بیا این رابطه را بر باد بدهیم!

غم هایش را می برد برای خودش،

خوبی هایش می ماند برای ما،

بیا این دوست داشتن را بر سر راهش بگذاریم،

تا ناخالصی هایش برود و تازه شود،

تا حس نابش مشخص شود،

فقط حواست باشد این ها را بلند نگوییم،

پاییز دختر حسودی ست

رشک می ورزد به دوستی من و تو،

وجودش آشوب است،

آرامش مان را بهم میزد،

حسود که بشود به " آسمان و ماه " هم رحم نمی کند،

کافی ست بگذاریم در بی خبری بماند تا همه ی غم ها را تصاحب کند،

آن وقت ما می مانیم و یک حس عمیق و بهترین ماه های سال...

بیا خودمان را بر باد بدهیم...

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۳ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط سمن (لولی وش) نظرات () |

وای که اگر یار بفهمد

اگر آن دلدار بفهمد

 

عمق این حس را اگر بداند

رنج دلتنگی را اگر بفهمد

 

سوز و ساز دلم را ببیند

شوق و اشتیاقم را بفهمد

 

شادی بودنش را بیابد

اندوه فراقش را بفهمد

 

کاش که از آسمان ابری ببارد

یا که از باران چشم چیزی بفهمد

 

تا که شاید اندکی مرا بخواهد ...

این همه دوست داشتن را آخر بفهمد

 

وای بر من که از او فاصله خواهم

این جنگ عقل و دل را باید بفهمد

 

ای کاش راه برگشت را نداند

این همه دلهره را کاشکی بفهمد

 

اگرش روزی قصد جدایی بیاید

یا که حرفی از رفتن و دوری بفهمد

 

چه کنم؟ که دلم تا ابد تنها بماند

غم این عشق را "لطفن" بفهمد ...

نوشته شده در دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط سمن (لولی وش) نظرات () |

تابستان ها عجیبند

ماه هایی داغ و گرم ک باید تفریح کرد و خوش گذراند

روزهای خوب زیاد دارد

ولی روزهایی هم هستند که فقط میگذرند

روزهایی که از تنهایی و بی حوصلگی انگار اتش الهی روی سر آدم می بارد

میدانم که اینطوری زندگی کردن فایده ای ندارد

این روزها ی بی حوصله

خودم را سرگرم میکنم



به همه میگویم عالی ست و خوش میگذرد

خاطرات جدید ساخته ام

حرفای نو

دوست های تازه

اما این تابستان نیست که میگذرد

این منم که میگذرم

این منم که نشسته ام و مثل یک فیلم سینمایی به تمام این روزها می نگرم و از آن میگذرم

دیگر در آن روزهای خوبی که گذشت جایی برای من نیست

باید پاییزی تازه بسازم

از نو

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط سمن (لولی وش) نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط سمن (لولی وش) نظرات () |

می گویم سر به هوا شده ام،

حواسم پرت " آسمان " است، 

می گویی چشمم روشن!

چشمت که همیشه خورشید تابان است...

نوشته شده در شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۳ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط سمن (لولی وش) نظرات () |

نمیدانم چ حکمتی در این روز های تولد هست،

که هی منتظری و منتظری و اخر سر هم هیچ اتفاقی نمی افتد و سال ب سال عادی تر می شود،

مگر ب دنیا آمدنت چ اتفاق مهمی بوده ک حالا منتظری طور خاصی بشود؟

اینم یکی از روزهای خدا...

هر سال ک بزرگتر می شوی بی احساس تر هم می شوی،

و ب خیالت عاقل تر و منطقی ،

اما عقلت همان است،

فقط احساست خشک می شود...

در کل روز خوبی ست،

حداقل میشه ب اتفاقات ی سال فکر کرد،

تجربه ها،

موفقیت ها،

شکست ها،

و میفهمی ک واسه آدم های اطرافت مهمی

چون سعی میکنن خوشحالت کنن،

حس جالبیه،

بیست ک گذشت،

جاری ب سوی تجربه های بیست و یک سالگی...

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩۳ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط سمن (لولی وش) نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط سمن (لولی وش) نظرات () |

با خودش چه فکر کرد؟

که پس از درک،

ترکش کرد...

نوشته شده در شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط سمن (لولی وش) نظرات () |

گاهی دلت هوس مهربانی می کند،

خیره می شوی به گذشته ها

و دریای احساس بر لحظه هایت موج می زند،

از یادآوریشان متاثر می شوی،

خوشحال، دلتنگ...

آن وقت است که دلت پر می کشد

برای یک گوشه ی دنج و یک دوست ناب....

یک آغوش که تو را بپذیرد،

برایت حرف بزند،مهربانی کند،

دانه دانه ی غصه ی دلت را دور بریزد

و حبه حبه خوبی به خوردت دهد...

تا دیگر حتی دلتنگ باران هم نشوی

و آبی آسمان را به فراموشی بسپاری،

که آغوشش آسمان است و 

حرف هایش نم نم باران...

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ توسط سمن (لولی وش) نظرات () |

بغض های درونم مست شده اند!

انگار وظیفه ی خوبشان را فراموش کرده اند،

دیگر مِی نمی بارند تا مرا رها کنند از 

حجم سنگین این احساسات تازه و عجیب

که درکشان نمی کنم...

بی گمان در خماری و بی خبری به سر می برند،

و نمی دانند که چشمانم از این لحظه لحظه های

دلتنگی و دوریِ آن نگاهِ گرم تر از خرداد،

روز به روز به کویر خشک مرگشان نزدیک تر می شوند...

نوشته شده در شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط سمن (لولی وش) نظرات () |

پيوندهای روزانه
امکانات وب