لولی وش تب آلود... - نیمه شب بارانی


نیمه شب بارانی
ورود شما به نیمه شب بارانی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
مریلا ترکاشوند
تبلیغات


گاهی بعضی ها بودنشون تو زندگی خیلی مهمه،

با بقیه فرق دارن،

اما،

چیزی که مهمه،

نیازه،

نیاز تو توی زندگیت،

هرچیزی سر جای خودش،

به وقت خودش،

همش به نیاز مربوط میشه،

حتی بیشتر وقتا خودت هم خبر نداری...

 

من نمیدونم کی گفته خواستن با داشتن ربط داره؟

اصلن تو یه چیزی میخوای نداری،

یه چیزی داری نمیخوای،

اینا مهم نیست،

زندگی باید کرد،

فرقی نمیکنه...

 

یه آدمی رو تصور کن که خیلی چشم داره،

هفت هشت تا،

کل صورتش شده چشم،

اما با این همه چشمش اون چیزی رو که باید ببینه نمیبینه،

به چشم نیست که،

به نگاهه،

بلد نیست درست نگاه کنه،

شاید هم دلش بخواد،

اما بلد نیست،

نمیتونه...

 

هی میگیم پیشرفت و زندگی بهتر،

از این شهر میریم شهر بزرگتر،

بعد میریم کشور دیگه،

بعد گم میشیم،

گیج،

خودمون رو گم میکنیم،

مادی میشیم،

پیشرفت مادی،

علم هست،

رفاه هست،

خوبه،

اما خودت نیستی،

همچین انگار یکی دیگه ست،

دیگه تو نیستی...

 

میدونی چیه؟

گاهی اعتماد کردن سخته،

اعتماد به خودت،

راهتو انتخاب میکنی،

شروع میکنی به رفتن،

بعد نمیدونی درسته یا نه،

وسطش شک میکنی،

اما مهم نیست،

مهم اینه که تو خودت انتخاب کردی،

بهش میگم زندگی...

 

بعضی وقتا نگاه میکنی به یه کوه نورد،

میبینی این همه راه داره میره اون بالا،

مثلا اورست،

که چی بشه؟

این همه خطر،

 این همه سختی،

اولش میگی واسه تفریح،

بعد میگی عشقشه،

اما بعد که میری اون بالا،

میبینی زندگیشه،

معنی زندگیش اون بالاست،

اونجاست که به گریه میفتی،

از بزرگی معنای اون و کوچکی خودت،

خود خود تو...

 

اگه یه استخر توپ بهت بدن،

پر از آرزوهای مردم دنیا،

بعد بگن یکیشو انتخاب کن،

تو حتی بهترین هم که انتخاب کنی باز راضی نیستی،

فکر میکنی بهتر از اونم بوده ،

چون برای تو آرزوی خودت بهترینه نه آرزوی دیگران،

باید به اون برسی...

 

دنیا جای غریبیه،

اما باهات آشنا میشه،

ولی آدما عجیبن،

آشنا نمیشن،

اونا با خودشون هم غریبن...

 

بیا از بالا نگاه کن،

تو چی هستی؟

هیچی،

یه ذره وسط این همه آدم،

اصلن پیدا نیستی،

اما فکر میکنی مهمی،

فکرت فقط مشغول خودته،

خودخواهی،

بقیه رو نمیبینی،

اما تو واقعا مهمی،

اگر برسی به اون چیزی که تویی،

که باید باشی،

میتونی بشی کل،

کل همه ی چیزی که از این بالا میبینی،

اما نمیشی،

چون میترسی،

حوصله نداری،

شاید تا نصف راه بری،

اما نمیرسی،

همین که اینو کشف کنی خیلی طول میکشه...

 

نمیدونم اهمیت زمان واسه چیه؟

اصلن کی اختراعش کرده؟

بگو بیاد با هم حرف بزنیم!

انسانیت که به سن نیست،

حالا چه فرقی داره چند سالت باشه...

 

خوبه آدم شدیم!

میگن از آدم بالاتر نیست،

اگه آدم نبودیم اول باید میرفتیم ادم میشدیم،

کلی راه بود!

ولی اتم باحاله،

میتونه جزو هرچی باشه،

آدم و گیاه و خاک،

هرچی،

اما نمیدونم انتخاب دست خودشه یا نه...

 

حقیقت چیه؟

تو مهمی نه بقیه،

درک تو میشه حقیقت،

تو خودت باغ بهشتی..

 

زندگی باید کرد،

اما راهش مهمه،

اینا راهش نیست،

نمیدونم راهش چیه،

شاید هم بدونم،

مبهمه،

واضح نیست،

باید راه بری،

زیر بارون،

تنها،

اونقدر که خیس بشی،

اما مریض نمیشی،

تمرکزت یه جای خوبه،

میشه با درخت حرف زد،

درختش باید دنیا دیده باشه،

نوعش مهم نیست،

گرچه گردو باشه بهتره،

یا سرو،

از ماهی هم میشه پرسید،

اما پرنده خوب نیست،

دروغ میگه،

دیدگاهش دروغیه،

نمیشه بهش اعتماد کرد،

فقط سیمرغ،

اونم که از مردم خسته شد رفت...

 

نمیدونم این تخلیه هیجان به چه درد میخوره؟

میری کنسرت راک و متال،

میپری هوا،

تا همه نگرانی ها و دغدغه ها تخلیه بشن،

آخه چرا باید پر باشی؟

این کارا چیه با خودت میکنی؟

دنیا جای یه چیز دیگست،

جای پر شدن از هیجان منفی نیست،

جای عوض کردن نگرانی با تنوع نیست...

 

باید برم دریا،

میتونی دور خودت گارد بکشی تا شعاع هشت درخت،

سکوت مطلق،

کسی وارد ذهنت نشه،

صدا هم قطعه،

گاردتو که باز کنی برمیگردی به دنیای عادی،

قرار نیست همیشه اونجا حبس بشی،

اما گاهی لازمه...

 

وقتی تو خیابون میمیری دورت خط میکشن،

ببینن چطوری مردی،

تو که دیگه مردی واست فرقی نداره،

به سمت چپ یا راست،

با پاهای صاف یا خم،

چه فرقی داره؟

اما واسه زنده ها مهمه،

شبیه اون انیمیشن fallen art میشی،

زنده ها خودخواهن،

همه چیزو واسه خودشو ن میخوان،

حتی تو که مردی رو...

 

آدمای تنها توی دنیای خودشونن،

واسه همینه که تنهان،

کسی رو راه نمیدن،

کم کم میمیرن،

زجر کش میشن...

 

شاید بشه یه کتاب رو سوزوند،

عادی باشی ناراخت میشی،

دلت نمیاد،

اما جنون که داشته باشی،

میخندی،

از ته دل،

قهقه میزنی،

بعد به خاکستر شدنش نگاه میکنی،

همراه باهاش پودر میشی،

داغ،

یاد خودت میفتی،

چیز با ارزشی که مرده،

مجسمه متحرک،

شاید کسی که هیچ وقت زندگی نکرده...

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط سمن (لولی وش) نظرات () |

پيوندهای روزانه
امکانات وب