روزی می رسد،

که من

این لولی وش ناخوش،

که نمی داند

آواره ی دنیاست،

یا سرگردان خویش،

کوله بارش را جمع می کند،

و می رود،

به سوی هدفی که اکنون نمی دانم چیست،

شاید هم هدفی در کار نباشد !!!

اما،

روزی می رسد، 

که من

تصمیم به زندگی می گیرد...

/ 39 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آزاده

امیدوارم خیلی دیر نشه آپم خوشحال میشم بهم سر بزنی

raya

کوله بارم بر دوش سفری می باید تا ته خوشبختی

raya

کوله بارم بر دوش سفری می باید تا ته خوشبختی

chikita

سلام.. زیبا مینویسی.. مرسی که بهم سر میزنی:)

غزل

چه روزی بشه اون روز ....

فرهاد

واست مثل مردم شدم حیف شد تو این های و هو گم شدم حیف شد تو همدست تقدیر آدم شدی که مسحور گندم شدم حیف شد ... ترانه سرا : یه دیوونه زنجیری به اسم فرهاد[دلقک]

چکه های قلم

دل نوشته های قشنگی داری ، بازم مرسی از اینکه بهم سر می زنی [لبخند]

خاکدان

سلام . این اولین باری است که خدمت رسیدم و انصافا از قلمتان خوشم امد. انچه را خواسته اید القا کنید خوب القا کرده اید .اما من نمیدانم نوشته هایتان ابری است یا من چون ابری ام ابری تر میشوم . گاها بنظر میرسد پشت به خورشیدید. اگر نوشته ها واگویه های دلتان است که خوب ستودنی است باین زیبائی به قلم میکشید . اما اگر نظری هم به سرودن داریدبرای امثال منی که خودمان ابری هستیم از خورشید بیشتر بگوئید که سخت خمیده ایم.یاعلی