یک سال...

نمیدانم چ حکمتی در این روز های تولد هست،

که هی منتظری و منتظری و اخر سر هم هیچ اتفاقی نمی افتد و سال ب سال عادی تر می شود،

مگر ب دنیا آمدنت چ اتفاق مهمی بوده ک حالا منتظری طور خاصی بشود؟

اینم یکی از روزهای خدا...

هر سال ک بزرگتر می شوی بی احساس تر هم می شوی،

و ب خیالت عاقل تر و منطقی ،

اما عقلت همان است،

فقط احساست خشک می شود...

در کل روز خوبی ست،

حداقل میشه ب اتفاقات ی سال فکر کرد،

تجربه ها،

موفقیت ها،

شکست ها،

و میفهمی ک واسه آدم های اطرافت مهمی

چون سعی میکنن خوشحالت کنن،

حس جالبیه،

بیست ک گذشت،

جاری ب سوی تجربه های بیست و یک سالگی...

 

/ 17 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

قلم بسیار زیبایی داری دوست عزیز[گل]

Adnan

انشالله که دهه سوم زندگیت پر از نقاط عطف و موفقیت و ترسیم هندسی آینده ای بهتر باشه ؛ همینطور واسه خودم! [گل]

غریبه

[لبخند] تولدت مبارک اما 20 به بالا که هیچ هزار به بالا هم بشی چیزی ت؛ییر نمیکنه. خوب که نگاه کنی میبینی 18 ساله که بودی مردی و ظالمانه قراره 70 سالگی دفنت کنن. بازهم مبارک

ندا

بیست و یک سالگی به بعد آغاز میشه هر آنچه تو طلب کنی

حمیده

روز تولد را مهمترین روز برای مرور زندگیم می دانم

زردالو

بیست و یک سالگی؟ واقعاً قشنگ مینویسی و نوشته هات خیلی پخته اند. فکر میکردم سنت بیشتر باشه :) آفرین به تووووووووووووووو [دست][گل][قلب] همیشه آرامش داشته باشی :) هنرمندی و این عالیه. زندگیت پرثمر باشه. موفق و شاد باشی [گل]

سحر

برایم نوشته بود: گاهی اوقات دست هایم به آرزوهایم نمی رسند شاید چون آرزوهایم بلندند... ولی درخت سرسبز و شاداب صبرم می گوید: امیدی هست چون خدایی هست... آری و چه زیبا نوشته بود! همواره با خود تکرار می کنم: امیدی هست؛ چون خدایی هست...

سحر

برایم نوشته بود: گاهی اوقات دست هایم به آرزوهایم نمی رسند شاید چون آرزوهایم بلندند... ولی درخت سرسبز و شاداب صبرم می گوید: امیدی هست چون خدایی هست... آری و چه زیبا نوشته بود! همواره با خود تکرار می کنم: امیدی هست؛ چون خدایی هست...