آخرین پیچ جاده را رد کرد،

مشامش از بوی نمک پر شده بود،

توقف کرد،

کنار دریا،

قرارگاه همیشگی اش،

خاطراتش را در ذهن خط میزد،

با نفرت تمام دود سیگار را نصیب آسمان کرد،

کفش هایش را درآورد تا پاهایش نرمی شن های ساحل را لمس کنند،

موج شب به انگشتانش زخم میزد،

چیزی در درونش می گریخت،

نفرتش به اوج رسید،

به سراغ یادداشت هایش رفت،

گذشته اش را به آتش کشید،

خاکستر شعر هایش را به باد سپرد،

به پیوندگاه آب و آسمان خیره شد،

ستاره ای در چشمش درخشید،

آرام گرفت...

/ 15 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیر حسین غلامی

سلام . پسندیدم با تمام وجود اما ای کاش به جای دود سیگار دود آهش را می آوردی و می شد ((با تمام نفرت دود آهش را نثار آسمان کرد ))همیشه موفق باشی . [تماس]

pat

vaghti delat ra khali koni, aramesh ja peyda khahad kard....

پیمان اوریا

سلام.بسیار زیبا و خوانی ست سپاس گذارم."با تقدیم احترام"

سرمه

یادمان باشد با آمدن زمستان ، اجاق خاطره ها را روشن بگذاریم تا دچار سردی فاصله ها نشویم . . . یلدا مبارک

نفس

آپ شده وبلاگم....

حس_______تنهایی

من پنداشتم او مرا خواهد برد به همان کوچه رنگین شده از تابستان به همان خانه بی رنگ و ریا به همان لحظه که بی تاب شوم او مرا خواهد برد به همان سادگی رفتن باد ... او مرا برد!!! ولی برد ز یاد !!!

sahar

salam azizam linket kardam webe ghashangi dari