تک درخت

باز هم من

و باز هم مثل همه ی روزهای دیگر آشفته و آشوب...

اما این بار...

شاید کمی متفاوت تر!

نمیدانم

شاید دختر بودن کار سختی باشد،

یا شاید هم من از پسش بر نیامدم...

این ک شاد باشم و زیر بار اندوهم له نشوم،

این ک حواسم ب همه چیز این جامعه ها باشد تا مبادا آسیب ببینم،

مواظب حرفای این و آن باشم،

نگاه هایشان، منظورهایشان...

و مبادا خطایی بکنم ک بنظرشان دیگر دختر خوبی... نیایم،

ظرافتم را حفظ کنم ، قوانینشان را پیروی ....

و با همه ی این ها قلبم را نگه دارم برای کسی ک دوستش دارم،

اما اگر روزی بفهمند کسی را دوست دارم رسوای عالم میشوم!

نمیدانم...

از یک طرف باید دوست بداری و قلبت پر از مهر شود و همه ی محبتت را نثارش کنی و از طرفی تمام این کار ها برای یک دختر ممنوع است!!!

بی قرار شده ام از این همه هنجار...

شاید من دختری ک می خواهند نباشم،

اما، بیخیال تمام خواسته هایشان...

هنوز هم قلبم را پر از احساس دخترانه میکنم و عشق می ورزم،

برای محبتی ک از یادم نمی رود،

برای عشقی ک اثباتش سخت بود،

و برای تناقض حس و منطقی ک از نپذیرفتن ها شروع شد...

 

 (( که هستم من آن تک درختی ک در پای طوفان نشسته... محسن نامجو))

 

/ 2 نظر / 49 بازدید
صد و چهل و هشت

«چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبائي ها را تنها ديدن و چه بد بختي آزار دهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است. در بهار، هر نسيمي كه خود را بر چهره ات مي زند باد تنهائي را در سرت بيدار مي كند. هر گل سرخي بر دلت داغ آتشي است... بيشتر از همه وقت، دشوار تد . در بهشت همه زیبائی ها ، کامها و رهائی ها ، بر لب نهرهای سرشار شیر و عسل ، تنها دیدن و تنها آشامیدن و تنها نشستن برزخی زیستن است..

پری

موافقم خیلی خوشم اومد حرف دلم بود