می گریزد احساس جوانی

از میان این نت های فرسوده،

از این دنیای بیهوده...

/ 25 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mahmood

سلام وبلاگ قشنگی داری واقعا زحمت کشیدی موفق باشی[گل][گل][گل]

امید عطری

درود لولی وش جان درسته اما چقدر زیباست که در این دوران زیبا بنوازیم تا آیندگان با لذت گوش بدند. [گل][گل][گل][گل][گل]

سجاد

حالا فقط می خواهم باشم بدون اکنونم بدون همان گذشته از یاد رفته کودکی فقط می خواهم باشم با همان گم شده در مه عین روز عین شب عین همان بودن های غروب پاییزی

زیبا . . . :(

سجاد

شب با خدا دعوايم شد ...... با هم قهر کرديم ..... فکر کردم ديگر مرا دوست ندارد ......رفتم گوشه اي نشستم .... چند قطره اشک ريختم..... و خوابم برد ..... صبح که بيدار شدم .... مادرم گفت : نميداني از ديشب تا صبح چه " باراني " مي آمد ....

میمون و مورچه

בیـگر عروسک بـازﮯ نمﮯ کنم(!) بُـــــــزرگ شــدم. خوב عروسکـﮯ شـבه ام. آنقـבر بازﮯ ام בاבه انـב..... که قلبـــم با تکه پارچه های رنـگــارنــگ وصله خورבه اســت، لااقل تو בیگر قلـــب پــارچه اے ام را پاره نکـטּ!! منو با اسم وبم بلینک و بگو با چه اسمی لینکت کنم

ج/ز

امان از این تجیر کشیده امان از این چله ی کشیده امان از این شمشیر کشیده امان از دست های نرسیده در کوهستان وحشی دنبال چه می گردم؟ در ریشه قارچ ها دستی خفته است که می کشد کمان و شمشیر و تجیر را بر گردن این بومی راه جدایی در نفیر باد در تگرگ کوه در شبنم صبج در هر جایی کوره راهی که نمی گذرد عابری اشکی نشسته است