بی مفهوم

در مانده در این غار تاریک،

شعله های انگیزه اش رو به خاموشی می روند،

هوای ذهنش سرد می شود،

طاقت نمی آورد،

از اطرافیانش کمک می خواهد،

می گویند کتاب هیزم خوبی ست،

همه را می سوزاند،

تا شاید گرمای حاصل

تغییری در مغزش ایجاد کند،

شاید این گرما کاربردی برایش داشته باشد،

اما درمانده تر از گذشته

سرد می شود،

بی گمان در های ابتکارش را بسته است،

گرمای راکد یخ می زند...

/ 7 نظر / 18 بازدید
رها

یاسی جون سلام[پلک][گل] وبت با اهنگش خیلی زیباست[خوشمزه][بغل] به من هم سری بزن[تماس]

ttaanhhaa

گرمای راکد یخ می زند ....[دست]

فرنود(نسیم)

مرسی که بهم سر زدی دوستم.... بازم منتظرتم....[گل] متن های زیبایی می نویسی...سبز باشی[لبخند]

ندا

[گل][هیپنوتیزم]

عمو

سلام خاله یاسمن خوبی؟ با خاله مرجان با همین فامیل خویشی داری؟ این که گفتم خاله فکر نکنی منظورم از آن خاله های عینکی با عینک گرد که به دسته هاش بند بسته ویک عصا به دست‌است ! نه خاله ای جوان وپرشور وبانشاط و کوچکتر -بلحاظ سنی- از بچه ی خواهر یه گل هم تقدیم کنم خوش باشی خاله جان[گل]

بهراد

به گمانم یادت پنجره ی احساسم را میکوبد ، چرا که در دلم هوای دلتنگی به پاست