چترت را ببند

بیا و کمی در زیر باران چشم من عاشقی کن...

/ 31 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انسان

[قلب][قلب][قلب][گل][گل][چشمک]

مهدي هومن

باران كه ببارد من مي مانم و گونه هايي تر تنهاي تنها [گل]

asal

عزیزم وبلاگت ساده ولی خیلی جذاب و دل نشینه اگه مایل بودی به وبلاگ منم سر بزن و تبادل لینک کنیم...

فاطمه سرایی

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند معنی کور شدن را گره ها می فهمند سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

انسان

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

apricot

فوق العاده بود [بغل][گل][گل]

نگار

از خوندن متنهات لذت بردم. به من هم سر بزن. خوش باشی.

كاخ صاحبقرانيه

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد عارف از خنده می در طمع خام افتاد حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد این همه نقش در آیینه اوهام افتاد این همه عکس می و نقش نگارین که نمود یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار هر که در دایره گردش ایام افتاد در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد[گل][گل][گل]